آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

آترین کوچولو

دوهفته قبل از ماه رمضان 93

امروز 28 خرداد 93 ،راهی طالقان شدیم آخه هفته دیگه نه هفته بعدش ماه رمضان هست و دیگه نمیشه بریم   صبح موقع رفتن:   همین سوار ماشین میشی لم میدی رو صندلیت و میگی نانای بعدشم برا خودت دست میزنی و قر میدی   همون روز اول بعد نهار بابا رفت لالا کرد منم هر کاری کردم نه خوابیدی نه گذاشتی من بخوابم ،پاشدمو شال وکاه کردم اومدیم بیرون یا به قول تو جیگرم دد،کلی همکاری کردی ازت عکس گرفتم ژست میگرفتی اونوقت عکس که میگرفتم بدو بدو میومدی ببینی چه جوری شدی!!!!     عاشقتم جوجو:   هی خانوم کجااااااااااااااااااااااااااااااااا   ...
28 خرداد 1393

طالقان 6 خرداد

امروز هم دور و بر ساعت 11 اینا بود که راهی طالقان شدیم و قرار بود تا 5 شنبه بمونیم اینم عکسای رفتنی تو ماشین:    همین سوار ماشین  میشی میگی نانای،تازه اگر صداش کم باشه یا آهنگش  شاد نباشه بازم نانای نانای میگی تا شاد بگذاریم. اینجا هم مشغول نانای گوش دادنی جوجو:           اونجا  کلی برا خودت حال کردی ،صبحها همین بیدار میشدی میزدی بیرون  و برا خودت قدم میزدی کلی از این قدم زدنهات فیلم گرفتم   راستی یه روز با مامانی و بابا زدیم بیرون هم آقا گاوه رو دیدی   اولین گاو : اولش نترسیدی اما همینکه یه مااااا م...
23 خرداد 1393

بدون عنوان

اینم مال یکی از همین روزهای بهاریه93 که لالا کرده بودی هوس کردم ازت عکس بگیرم ،   جیگرکم   ...
22 خرداد 1393

بدون عنوان

یه بار روسری سرت کردم و ازت تعریف کردم حالا هرچی پیدا میکنی میگی سرم کنین اینجا ها تقریبا 18 ونیم ماهه هستی جوجو   اینم  عکسات:       اینم مال یه روزی تو خرداد 93 که تو آشپز خونه مشغول بودم که دیدم رفتی رو مبل و ولو شدی و ادای بابایی رو در اوردی و داری تلویزیون نگاه میکنی،یواشکی یه عکی ازت گرفتم:     اینجا هم از حموم اومدی و با حولت فرار کردی منم  دوربین رو آوردم تا فرارت رو ثبت کنم     ...
19 خرداد 1393

16خرداد 93

اینم مال این جمعه است که رفتیم ولنجک همون جایی که عروسی مامان و بابا بود و نهار خوردیم       ...
16 خرداد 1393

15 خرداد93

اینم مال یه روز که رفته بودیم خونه آقا مجتبی دوست بابا ،اینم پسرشون شاهرخ است،اولش کلی میخندیدی و رفتی باهاش بازی کردی ولی نمیدونم چه کارت کرد که دیگه هی ازش فرار میکردی،راستی یه چیز جالب جفتتون تو یه روز 25 آبان به دنیا اومدید. اما اون از شما بزرگتره                 ...
15 خرداد 1393

11 اردیبهشت

جونم برات بگه از چیزایی که تا الان بلدی، کلماتی که تا الان بلدی:   ببعی:بعبعی                   چی میگه؟          بع بع جوجو                                 چی میگه             جیک جیک هاپوووو-----------------------------------هاپ هاپ پیشی---------------------------------...
11 خرداد 1393

12 خرداد

عزیز دلم امروز برا اولین بار با بابا مامان رفته بودیم بانک اونجا کلی برا خودت سر گرم  شیطونی بودی،از در برقی خوشت اومده بود هی میرفتی جلوش وا میاستادی تا باز بشه. از نماد بانک پاسارگاد هم خوشت اومده بود هی میرفتی جلوش میاستادی و میگفتی هه هه پیشی.       امروز عصری باهم تنها بودیم کلی بازی کردیم و خندیدیم عشقممممممممممممممم ...
10 خرداد 1393

خرابکاریهای آشپزخونه ای

فسقلی مامان ،میای تو آشپزخونه و تا زمانی که مامان تو آشپزخونه هستم به خدمت کابینتها میرسی،جوجو. یکی از کابینتها رو از چیزهای نشکستنی  پر کردم  اونا رو برا خودت میریزی بیرون و باهاشون سرگرمی   اینم یکی از اونا که گذاشتی رو سرت         ...
5 خرداد 1393

4 خرداد

اینعکسم مال اولین باریه که نشستی رو صندلیت و جیش کردی جوجو:     ...
4 خرداد 1393
1